محمدتقى نورى

328

اشرف التواريخ ( فارسي )

عجب نبود شوند از انس و جان محكوم حكم تو * تو را روز ازل داده است شاه انس و جان خلعت ( 128 الف ) به خود ز انسان كه از ابر بهارى سرو مىبالد * به خويش از شوق بالاى تو مىبالد چنان خلعت كنند از چاكريّت ماند از آن فخر در عالم * برند از بندگيّت سرفرازان جهان خلعت فلك از بندگيّت پوشد ار خلعت عجب نبود * دهند ار مكرمت دايم غلامان را شهان خلعت هماى همتت تا سايه‌گستر گشت در مشهد * به مشهد داده حق‌گويى ز لطفت بيكران خلعت اگر از عدل ايّام تو بودى روزگار آگه * نكردى از عدالت در بر نوشيروان خلعت ز حيرت در زمان افتد قلم از كف عطارد را * ز مدحت چون دهد حيران به كلك درفشان خلعت « 1 » تو چون شايسته‌اى مدحى كنم مدحت نه بهر آن * كه در شعر از تو خواهم جايزه چون ديگران خلعت ولى خواهم برون آرى مرا از تنگناى غم * ز انعامم بپوشانى ز دست زرفشان خلعت بود تا خلعت ابر بهارى در تن گلشن * بود تا شاد جان بلبل شيدا از آن خلعت بود جان محبّان حرم از بالاى چون سروت * بود بر قد چون سرو تو زيبا جاودان خلعت

--> ( 1 ) . ملك : « خلعت » ندارد .